سفارش تبلیغ
صبا





جملات عاشقانه!!!

 

واسه دشت وسیع مهربونیهات مترسک میشم/تا هرگز غم دور و برت پیدا نشه.

 

  

عشق اگر عشق تو و عاشق اگر من باشم/آنچه هرگز نرسد روز جدائی.

 

  

دل بستن مثل یک قصه ست/با یکی بود شروع میشه و با یکی نبود تموم.

  

 

دلم برای دیدنت چه شاعرانه لک زده/بلور قلب کوچکم ز دوریت ترک زده.

 

 

قلکمو میشکنم با نصف پولش نازتو میخرم/با نصف دیگش مداد رنگی تا نازتو بکشم.

 

 

هر که دیوانه نشد از عشق تو عاقل نیست/ آنکه نشناخت تو را معرفتش کامل نیست.

 

 

شاه نشین چشم من/تکیه گه توست/گرچه که دورم از تو من ولی دلم به یاد توست.

 

 

زیبا ترین گل ها را برای زیبایی زندگیت و کوتاهی عمرشان را برای عم هایت آرزومندم.

 

 

گر لایق ما نیست که ما یاد تو باشیم/بگذار که در سایه ی دیوار تو باشیم.






آه!!!

آه از امشب

که مرا باز خبر از یار شد

خبر از یار دل آزار شد

آن همه ظلم روا داشته را یاد شد

همه هستی ز برم تار شد

و مرا هم سخنی نیست هنوز

آه از امشب

که دگر بار دلم غمگین است

که دو چشمم باز خونین است

که دو پلکم سخت سنگین است

و جهان در نظرم تاریک است

و مرا هم سخنی نیست هنوز

آه از امشب

که صدای نفسم، هیچ نیست

که دگر در سر من شور نیست

که دگر حنجرم آواز نیست

که دگر قلب من آزاد نیست

و مرا هم سخنی نیست هنوز

آه از امشب

که دلم پاره شد از غم

که همه داغم و سوزم

که صدای خوش یارم

نکند بار دگر شادم

و مرا هم سخنی نیست هنوز

آه از امشب

و هزاران شب غمبار دگر هم

آه از این کابوس خوف انگیز مبهم

که دگر خسته شدم من و ندانم

که چرا جز در و دیوار تنم

مرا هم سخنی نیست هنوز






آسمان!!!

چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
و او هنوز شکوفاست بین آدمها
کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدمها
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدمها
تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدمها
 
 
لطفا نظر خود را برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت وبلاگ...





یک داستان از عشق!!!

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

” چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

“چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”



لطفا نظر خود را برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت وبلاگ...






پیام های زیبا!!!

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ، تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت ، تا به کی با ضربه های درد باید رام شد ، یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد ،

 

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار ، خسته از این زندگی با غصه های بی شمار .

سهم هر کسی که باشی خوش به حال روزگارش ، آخه پاییز و زمستونش میشه رنگ بهارش .

 

بودنت یک جور ، نبودنت یک جور ، در این دنیای جور وا جور ، دوست دارم بد جور .

 

 دنیا رو خیلی کوچیک می بینم که بخوام بگم یه دنیا دوست دارم !

 

تو به پاکی عقیقی ، مثل دریاها عمیقی ، مثل گریه مرحم زخم ، مثل تنهایی رفیقی .

 

دور بودن از عزیزان مشکل است ، امتحان با وفایی در جدایی حاصل است ، گرچه من دورم ز پیشت ای رفیق ، دوریت دریا و یادت ساحل است .

 

من اسیر واژه محبتم ، خالی از کینه دل و حسادتم ، عاشق دست های با رفاقتم ، زندگی اینجوری داده عادتم .

 

روزم خوش است چراکه برای تو میخوانم ، شبم خوش است چراکه برای من میخوانی ، روزگارم خوش نیست چراکه با هم نمیخوانیم .

 

خستگی من از رودها نیست ، خستگی من از ماهی هایی است که به زیبایی دریاها نمی اندیشند ، پس ای دوست زیبانگر باش !

 

آنقدر دوستت دارم که خدا داند ، این اسرار فقط باد صبا داند ، نخواهم گل که گل بی اعتبار است ، تمام عمر گل فصل بهار است ، تو را خواهم از گلهای عالم ، که عطر تو همیشه ماندگار است .

 

عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند ، عاشق و معشوق .

 

عشق در یک لحظه پدید می آید و دوست داشتن در امتداد زمان ! این اساسی ترین تفاوت بین دوست داشتن و عشق است .

 

من با تو چقدر ساده رفتم بر باد ، تو نام مرا چه زود بردی از یاد ، من حبه ی قند کوچکی بودم که ، از دست تو در پیاله ی چای افتاد .

 

چه بسیار نگاه ها در جهان سرگردانند که در چشمی جای گیرند و چه بسیار فریادهایی که بر سنگ خاموش بوسه می زنند .

 

 ساقیا امشب نوایت با نوایم ساز نیست ، یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست .

 

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود .

 

آنکه می گفت ز یک گل نشود فصل بهار ، چه خبر داشت که همچون تو گلی می روید .

 

کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در نگاه وی مرده باشد .

 

بزرگترین متهم تاریخ کسی است که نمی دونه قلبش واسه کی می تپه .

 

عمریست که ویران شده ام ، ساکت و سرد و پریشان شده ام ، تا تو آیی و مرا دریابی ، من اسیر شب طوفان شده ام .

 

همه در دایره ی دوست گرفتار شدند ، بی نوا دل که در این دایره پرگار نشد ، عاشقان سایه گریز و سایه ی یار شدند ، یار از خون دل عشق خبردار نشد ، چشم ها مست ز هوشیاری و در خواب شدند ، خواب از یاد رخ دوست بیدار نشد .

 

داستان زندگی من قصه ای است که متن آن وجود توست و پایانش نبود توست .

 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد ، چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد ، پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند ، چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد .

 

دلم با عشق تو عاشق شد ، تمام لحظه هایم بهترین شد ، ولی بی مهریت کار دلم ساخت ، دل تنهای من تنهاترین شد .

 

دوست داشتن همیشه گفتن نیست ، گاه سکوت است و گاه انتظار .

 

 خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من ، ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت .

 

 عشق فرآیندی است که در طی آن من به تو کمک کنم تا به خود واقعی ات نزدیکتر شوی ، نه آنچه من می خواهم .

 

 شمع سوزان توام اینگونه خاموشم مکن ، از کنارت رفته ام اما فراموشم مکن .

 

چه کنم تو سلطان جهانی و من درویش خرابات ، تو ارباب وفایی و من نوکر ارباب .

 

گر همسفر عشق شدی مرد خطر باش ، هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش .

 

اگر بدانی چقدر سخت است یاد بودنت در عمق وحشت نبودنت ، مرا هرگز اینگونه رها نمی کردی .

 

وقتی کسی به دل نشست ، نشستنش مقدس است ، حتی اگر نبینمش ، همین برای من بس است

گرچه ما را نکنی یاد ولی ما هستیم ، دل به پیامی که نمیدی بستیم .

 

اگر همون قدر که ستاره در آسمون هست ماه بود، باز هم آسمون بدون تو سیاه بود!

 

عشق زائیده ی تنهایی است و تنهایی نیز زائیده ی عشق!

 

کوتاهترین فاصله برای گفتن دوستت دارم یه لبخنده.

یه دنیا لبخند برای تو



لطفا نظر خود را برای ما ارسال کنید با تشکر مدیریت وبلاگ...







اخرین مطالب